نفسممم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:10
????ﭘﺴﺮ : ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ !!???? ????.ﺩﺧﺘﺮ: ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ؟???? ????.ﭘﺴﺮ : ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺎﻫﺎﺕ …????ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ !!⚠.????ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯿﮕﻔﺘﯽ ﻋﺎﺷﻘﻤﯽ؟????ﻧﻤﯿﮕﻔﺘﯽ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺗﺮﮐﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ؟???? ????.ﭘﺴﺮ : ﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﺷﯿﻢ.✋ﺑﺮﻭﻭﻭ???? ..????ﺩﺧﺘﺮ : ﭼﺮﺍ؟????ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻡ؟????.????ﭘﺴﺮ: ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭِ ﻣﻤﮑﻨﻮﻭﻭ...
خدا کمکم کن - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:10
دنیا همون جایی است که خدا تو رو فرستاد ، تا ارزش های قلبت رو معلوم کنه… گاهی برات جهنم می شه ، گاهی بهشت! بستگی به کردارت داره… ولی یادت باشه تمام زیبایی های عالم در لحظات سخت خلق میشه، تمام ایثار و بخشش و گذشت و فداکاری ها و زیبایی های دنیا در شرایط بحرانی خلق شده… پس شاید این شرایط بحرانی حکمت خدا...
.........................................................!!! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:10
خدایا کمکم کن مثل همیشه… همیشه در آخرین لحظه، در لبه پرتگاه، دستمو گرفتی، خدایا این بار بیشتر از همیشه چشم براه مساعدت آسمانی توام. ای روح عالم، هرگز از لطف تو نا امید نبوده و نیستم ، خدایا تو… از همه مهربانان عالم مهربان تری… خدایا کسی چون تو نیست… هرگز به هیچ بنی بشری جز تو التماس نمی کنم و برای ه...
من براي هميشه گم شدم... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:10
ميبيني خدا..؟؟؟داشتيم بازي ميكرديم...! اون رفت چشم گذاشت...! من رفتم قايم شدم...! اما اون... به جاي من يكي ديگه رو پيدا كرد...! ومن براي هميشه گم شدم..!
عشق پنهانن............... - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:34
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکد
عاشقققققققققق خودممممممممممم دیگه.......... - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:34
.قالب وبلاگگالری عکس................................................... كد موسيقي براي وبلاگ .......................................................................................................................................... ابزار .................................................................
صورت حساب........ - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:34
شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد. او با خط بچگانه نوشته بود: صورتحساب: کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار مراقبت از برادر کوچکم ۳ دلار بیرون بردن سطل زباله ۲ دلار نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم ۶ دلار جمع بدهی شما به من: ۱۷ دلار مادر که به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، چند ل
عشق دارا و سارااا........ - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:34
این یکی از داستان های عشقی، تلخ و شیرین است پسری به نام دارا در یکی از روستاهای کوچک زندگی می کرد.او18 سال داشت و بسیار زیبا بود.او قلبی رئوف و مهربان داشت.دارا در یکی از روزههای پائیزی که که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و برای زندگی آینده خود برنامه ریزی میکرد،چشمش به دختری رعناافتاد.آن دختر
قضاوت نکن - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:34
دلگیرم از دنیآ و روزگآرش از بی کسی هآ و سکوت هآ! این منم که اینگونه خسته ام منی که همیشه خوب بودم و خندآن منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم! چون “تـو”، “من” نیستی پس لطفا قضآوتم نکن…